کس را هوس صحبت ما نیست در این شهر
گویی که دگر اهل صفا نیست در این شهر
یارب ز کسی حرف محبت نشنیدم
بویی مگر از مهر و وفا نیست در این شهر
راز غم پنهان نکنم پیش کسی فاش
با درد بسازم که دوا نیست در این شهر
**************************
قلب شکسته
چه بگویم؟ کدام یک از حرفهای دلم را؟ خستهام ! از نامهربانیها خستهام ! آری روزگارم به سختی میگذرد. اشک مرا میشناسد چرا که همیشه مرا در بیابانهای احساساتم یاری میکند و هر زمان که احساس دلتنگی و غم و غصه در روحم پیچیده میشوند برای نجاتم به سراغم میآید. میدانی! مدتهاست قلب بیمارم را به مشت گرفته و به گدایی محبت آمدهام.
قلب بیمارم را پس زدی و شکستی . آن هم زمانی که تنها درمان قلب بیمارم دوای محبت بود. گلهای نیست! برو! و من برای همیشه قلب بیمارم را در سینه خواهم فشرد تا محبت بیگانهای دوای دردش نباشد چرا که میدانم خواهی آمد.
در یکی از ماههای فصل بهار
آن هم
بر سر خاکستر مزارم.............
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... .
میدونی فرق ما كجا بود؟فرق ما اين بود كه: تو دروغ می گفتي و، من راستشو.
mahdi bagherin lemrasky